پیرمرد نشسته بود و با چشمان بسته و پا های جمع كرده و در تفكری عمیقی فرو رفته بود ناگهان آرامش او با صدای بلند و خشن جوانی شكسته شد پیرمرد ! برایم از بهشت و جهنم بگو پیرمرد هیچ حركتی نكرد انگار كه چیزی نشنیده است اما به تدریج لبخند كوچك در گوشه لبانش ظاهر شد . جوان بی صبرانه كنارش ایستاده بود و هرلحظه بیشتر و بیشتر بیتاب می شد بالاخره پیرمرد گفت تو می خواهی در باره بهشت و جهنم بدانی تو با این ظاهرنامرتب و عجیب . نفست در خطاست . وضیعت مناسبی هم نداری تو كه زشت هم هستی تو از من در باره بهشت و جهنم می پرسی جوان عصبانی شد و ناسزایی گفت : دست هایش را بالا برد تا حساب پیرمرد را برسد صورتش سرخ شده و رگ گردنش بیرون زده بود. در این لحظه پیرمرد گفت ( این جهنم است ) دست جوان سست شد و پایین آمد در همان لحظه كوتاه جوان سرشار از تعجب شد و از احساس شفقت و عشق به پیرمردی كه جان خودش را به خطر انداخته بود تا به درس بدهد چشمش پر از اشك شده بود پیرمرد گفت ( این بهشت است ) دوست من بهشت و جهنم از همین حالا با ماست از همین جا رقم می خورد آن لحظه كه درخشم ودشمنی و قساوت هستی جهنم آن لحظه كه در صفا آرامش .مهر وعطوفت در خود احساس می كنی در بهشت هستی همشیه بهشتی باش وقتي او آمد درهاي قلبم را به رويش گشودم بگذشت در فراق شبهای بی شمار هر شب در این امید که ببینمت . نازم به بی نیازیت ای شوخ سنگدل هرگز نشد اسیر بی تمنا ببینمت . منت پذیر قهر و عتاب تواءم ولی می خواستم که بهتر از اینها ببینمت. شب چون به چشم اهل جهان خواب می دود میل تو گرم در دل بی تاب می دود . در پرده نهان دلم جای می کنی گویی به چشم خسته تنی خواب می دود . می بوسمت به شوق و برون می شوم ز خویش چون شبنمی که برگل شاداب می دود. پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم بر روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود :پدر پدربا بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : من هميشه خوشحالم،مي دانيد چرا؟ براي اينكه از هيچكس براي چيزي انتظار ندارم. انتظارات هميشه صدمه زننده هستندـزندگي كوتاه است ـپس به زندگي ات عشق بورز. خوشحال باش ولبخند بزن،فقط براي خودت زندگي كن وقبل از اينكه صحبت كني ، گوش كن قبل از اينكه بنويسي فكر كن قبل از اينكه خرج كني درآمد داشته باش قبل از اينكه دعا كني ببخش قبل از اينكه صدمه بزني احساس كن قبل از تنفر عشق بورز زندگي اين است احساسش كن زندگي كن ولذت ببر..... پنج وارونه چه معنا دارد؟ خواهر کوچکم این را پرسید من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار و درختان دیدم باز هم خندیدم گفت: دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم: بعد ها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد، بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد...!! دوباره آمدم با تمام غمهای درون سینه ام ، آمدم تا دوباره زنده کنم خاطرات تویی را که دوستت دارم و می دانم اگر خدا بخواهد تو خواهی ماند و با هم به این روزهای بد خواهیم خندید ،آمده ام تا بمانم آمده ام تا خاطرت را برای همیشه زنده نگه دارم ........................................................................................................................... گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم آغوش تو گناه نيست..... "زندگی" زندگي يعني بازي. سه ، دو ، يک … سوت داور............ بازي شروع شد!!! دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ،عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي… بچه بودي ،بزرگ شدي ، پير شدي سوت داورــــــ.?بازي تمام شد... زندگي را باختي اشکاتو پاک کن همسفر گاهي بايد بازي رو باخت اما اينو يادت باشه باز مي شه زندگي رو ساخت ................................................................................... "خدا" ....به کرم سبز بينديش ! ............................................................................ "استدلال" این شعر توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره : وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم... و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاکستری ای... و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟ کاش می شد که دراین قرن عجیب همه بودند به خوشبویی سیب سیب یعنی که توزیبا هستی تو رباینده دلها هستی سیب یعنی اثر بوسه ناز روی لب های ترک دار نیاز سیب یک وازه تو خالی نیست پرعطراست ، گل قالی نیست!
و همچون کودکي بي ريا و به دور از تزوير با آغوشي باز پذيرايش شدم
غريبه اي را که فرسنگ ها از من دور بود.
او قدم به دنيايم گذاشت اما با سنگدلي شاخه هاي درخت زندگي ام را شکست
بي آنکه حتي از نگاه مهربان باغبان شرم کند.
پروردگار مهربانم از آسمان نيلگونش نظاره گر بي وفايي هايش بود
و صداي شکسته شدن شاخه هايم را مي شنيد.
اما من و باغبان با محبتم حتي آفتاب و آب چشمه را به روي نا مهرباني هايش
نبستيم.
به اين اميد که هم رنگمان شود.
اما او از جنس ما نبود.
او همچون گردباد وزيد
شاخه هايم را شکست و شکوفه هايم را پراکند.
به اميد آنکه از ما فراتر رود.اما...
مثل همه طوفانها مثل همه گردبادهاي تلخ آمد.
تلخي کرد و رفت.
زمستان بود و من صداي قدم هايش را به روي برگهاي خشک
که دورتر و دورتر مي شد شنيدم.
او رفت.حالا من و همه نهال ها و بوته ها به اميد بهاري ديگر
مثل بهاران سال گذشته بار ديگر به اميد شکفتن دوباره
به انتظار نشسته ايم...
اما نه با او...
پدر عزيزم!
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم. او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ ، موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينی ها و اکستازيهايي که مي شناسیم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوستت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم
گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود که چشمانمان رهایش نمی کند
گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم
من در آغوش تو آرامش يافته ام
كه هيچ گناهي با آرامش مانوس نيست
من در آغوش تو امنيت را احساس كرده ام
كه در هيچ گناهي امنيت محسوس نيست
من در آغوش تو تمام زيبايي را لمس كرده ام
كه در هيچ گناهي زيبايي ملموس نيست
پس امانم بده كه تا ابد در دل این زیبایی آرامش يابم
بيش تر زندگاني اش را روي زمين مي گذراند
به پرندگان حسد مي ورزد
از سرنوشتش خشمگين است
و از شکل خويش ناخشنود است
مي انديشد: « من منفورترين موجوداتم»
زشت- کريه و محکوم به خزيدن بر روي زمين
اما يک روز مادر طبيعت از کرم مي خواهد پيله اي بتند.
کرم يکه مي خورد.
پيش از اين هرگز پيله اي نساخته.
گمان مي کند بايد گور خود را بسازد
گمان مي کند زمان مرگش فرا رسيده است.
هر چند از زندگي خود تا آن لحظه ناخشنود است:
به خدا شکوه مي برد
« خدايا- درست زماني که به همه چيز عادت کرده ام از من مي گيري»
آن گاه خود را نوميدانه در پيله حبس مي کند و منتظر پايان مي ماند
مدتي مي گذرد
در مي يابد که به پروانه اي زيبا تبديل شده
مي تواند به آسمان پرواز کند
و بسيار تحسينش کنند
حال از معناي زندگي و از برنامه هاي خدا شگفت زده شده است !
| Design By : Pichak |


